-
۱۳۰۹
حوالی ظهر بود که از بنیاد به خانه بر می گشتم،
یکی از همین ملت غیور ایران را که معمولا چند روز قبل از 22 بهمن و یک هفته قبل از انتخابات اوصافشان را از رادیو و تلویزیون و از زبان مسئولان می شنویم که چه قدر عالم و با بصیرت اند، جلوی ساختمان شهرداری کل دیدم که به پای یکی از مسئولان یقه بسته افتاده بود و زاری و التماس می کرد برای حل مشکلش.
برادر مسئول، بی توجه به راهش ادامه داد و رفت.
پیرزن مرا دید و دوان دوان به سویم آمد. به پایم افتاد. التماسم می کرد که به همکارم سفارش کنم مشکلش را حل کند. با خود فکر می کرد من و او همکاریم. از او خواهش کردم بلند شود. اشک هایش را با گوشه ی چادرش پاک کرد.
گفتم مادر جان! این چه کاری است شما می کنید؟ این حرفم مثل جرقه ای در وجودش انفجاری به پا کرد. شتابان و لرزان دست داخل کیف پوسیده اش برد و کارت کهنه ای در آورد. با ماشین های تایپ قدیمی رویش اطلاعاتی ناخوانا نوشته شده بود. در صدر کارت، از لای شیارها و رنگ پریدگی های آن، دستی دیده می شد که اسلحه ای در دست داشت.
آرم سپاه بود و کارت بسیج.
کارت را بالا برد و به عابران مختلفِ بی تفاوت نشان می داد و بلند بلند فریاد می زد: ایها الناس، من یک عمر در راه این انقلاب جان کندم، یک عمر در پشت خطوط جبهه در بخش های تدارکاتی خدمت کردم، موهایم را برای این انقلاب سفید کردم، زیبایی و جوانی ام را زیر آفتاب این انقلاب از دست دادم.
می گفت به خدا قسم پشیمان نیستم. ولی این حق من نیست حالا که اوضاع مملکت آرام شده با ما مثل یک تکه دستمال برخورد کنید. فریاد می کشید این حق ما نیست که با ما مثل یک تکه آشغال رفتار کنید!
از آن چه از خودش برایم گفت دستگیرم شد یک پسر کارگر دارد که شهرداری اخراجش کرده. شوهرش مریض قلبی است و به همه مغازه های اطراف و اکناف خانه شان بدهکار است و از عالم و آدم نسیه گرفته است. وسائل خانه اش را برای سیرکردن شکمشان و داروهای شوهرش فروخته بود و در خانه شان جز گلیمی پاره و مشتی لحاف و دشک چیز دیگری یافت نمی شد.
دستانش مثل ارض کویر ترک ترک و خشکیده بود. آرام تر شد. از حالش جویا شدم. می گفت الحمدلله چند روزی است یک جا کلفتی و نظافت می کنم روزگارمان می چرخد.
شناسنامه اش را نشانم داد. پر بود از مهرهای مختلف انتخاباتی. یقین داشتم این همه وفاداری بخاطر دروغ های مسئولین و تملقات سیمای ملی نیست. وفاداری اش ریشه در عشق داشت. قلب داغدارش پر بود از یقین و عشق. از حرف هایش فهمیدم عاشق امام است.
لبم را می گزیدم. صد افسوس می خوردم و عصبانیت وجودم را فرا گرفته بود. اما این پیر زن بیشتر به من احتیاج داشت. کسی حال شنیدن حرف هایش را نداشت. پر بود از درد، از رنج، از زحمت های نا مشکور. عمری را داده بود و جایش نه عزتی را به دست آورده بود نه ثروتی...
وقتی انسان های اصیلِ انقلابیِ وفادار به آرمان های امامی که 30 سال است از دنیا رفته، این چنین در مملکتی که خودشان بنا کرده اند، زیر پای کارمندان دون پایه دولتی، لگد مال می شوند؛ باید خیلی وقیح و پست باشیم که بخواهیم باز هم کفن پوش در گردنه های پر پیچ حیاتی، حاضر شوند...
شاید دلشان سرد شود. شاید جوابتان دهند ما با خونمان رگ های انقلاب را پر کردیم و دست آخر ما را مچاله کرده و در سطل زباله نظام انداختید. شاید دیگر نیایند. شاید...