باب 9 سفر خروج (تورات)

  • ۱۹۳۲

و یَهُوَه به موسی گفت: “نزد فرعون برو و به وی بگو: یَهُوَه خدای عبرانیان چنین میگوید: قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند. زیرا اگر تو از رهایی دادن ابا نمایی و ایشان را باز نگاه داری. همانا دست یَهُوَه بر مواشی تو که در صحرایند خواهد شد بر اسبان و الاغان و شتران و گاوان و گوسفندان یعنی وسایی بسیار سخت. 

باب 8 سفر خروج (تورات)

  • ۲۱۱۱

و یَهُوَه موسی را گفت: “نزد فرعون برو و به وی بگو یَهُوَه چنین میگوید: قوم مرا رها کن تا مرا عبادت نمایند. و اگر تو از رها کردن ایشان اِبا میکنی همانا من تمامی حدود تو را به وَزَغها مبتلا سازم. و نهر وزغها را به کثرت پیدا نماید به حدی که برآمده به خانه ات و خوابگاهت و بسترت و خانه های بندگانت و بر قومت و به تنورهایت و تغارهای خمیرت در خواهند آمد 

باب 7 سفر خروج (تورات)

  • ۲۲۷۷

و یَهُوَه به موسی گفت: “ببین تو را بر فرعون خدا ساخته ام و برادرت هارون نبی تو خواهد بود. هر آنچه به تو امر نمایم تو آنرا بگو و برادرت هارون آنرا به فرعون باز گوید تا بنی اسرائیل را از زمین خود رهایی دهد. و من دل فرعون را سخت میکنم و آیات و علامات خود را در زمین مصر بسیار میسازم. 

باب 6 سفر خروج (تورات)

  • ۲۱۱۱

یَهُوَه به موسی گفت: “الآن خواهی دید آنچه به فرعون میکنم زیرا که به دست قوی ایشان را رها خواهد کرد و به دست زورآور ایشان را از زمین خود خواهد راند.” و خدا به موسی خطاب کرده وی را گفت: “من یَهُوَه هستم. و به ابراهیم و اسحاق و یعقوب به نام خدای قادر مطلق ظاهر شدم لیکن به نام خود یَهُوَه نزد ایشان معروف نگشتم. 

باب 5 سفر خروج (تورات)

  • ۱۱۸۲

و بعد از آن موسی و هارون آمده به فرعون گفتند: “یَهُوَه خدای اسرائیل چنین میگوید: قوم مرا رها کن تا برای من در صحرا عید نگاه دارند.” فرعون گفت: “یَهُوَه کیست که قول او را بشنوم و اسرائیل را رهایی دهم؟ یَهُوَه را نمیشناسم و اسرائیل را نیز رها نخواهم کرد.” گفتند: “خدای عبرانیان ما را ملاقات کرده است پس الآن سفر سه روزه به صحرا برویم و نزد یَهُوَه خدای خود قربانی بگذرانیم مبادا ما را به وبا یا شمشیر مبتلا سازد.” 

باب 4 سفر خروج (تورات)

  • ۳۰۵۵

و موسی در جواب گفت: “همانا مرا تصدیق نخواهند کرد و سخن مرا نخواهند شنید بلکه خواهند گفت یَهُوَه بر تو ظاهر نشده است.” پس یَهُوَه به وی گفت: “آن چیست در دست تو؟” گفت: “عصا.” گفت: “آنرا بر زمین بینداز.” و چون آنرا به زمین انداخت ماری گردید و موسی از نزدش گریخت. 

باب 3 سفر خروج (تورات)

  • ۳۵۷۶

و اما موسی گلة پدر زن خود یترون کاهن مدیان را شبانی میکرد و گله را بدان طرف صحرا راند و به حوریب که جبل الله باشد آمد. و فرشتة یَهُوَه در شعلة آتش از میان بوته ای بر وی ظاهر شد و چون او نگریست اینک آن بوته به آتش مشتعل است اما سوخته نمیشود. و موسی گفت: “اکنون بدان طرف شوم و این امر غریب را ببینم که بوته چرا سوخته نمیشود.” 

باب 2 سفر خروج (تورات)

  • ۲۸۸۱

و شخصی از خاندان لاوی رفته یکی از دختران لاوی را به زنی گرفت. و آن زن حامله شده پسری بزاد. و چون او را نیکو منظر دید وی را سه ماه نهان داشت. و چون نتوانست او را دیگر پنهان دارد تابوتی از نی برایش گرفت و آن را به قیر و زِفت اندوده طفل را در آن نهاد و آن را در نیزار به کنار نهر گذاشت. 

باب اول سفر خروج (تورات)

  • ۴۱۳۵

و این است نامهای پسران اسرائیل که به مصر آمدند هر کس با اهل خانه اش همراه یعقوب آمدند: رؤبین و شمعون و لاوی و یهودا یساکار و زبولون و بنیامین  و دان و نفتالی و جاد و اشیر. و همة نفوسی که از صُلب یعقوب پدید آمدند هفتاد نفر بودند. و یوسف در مصر بود.

باب 50 سفر پیدایش (تورات)

  • ۳۳۶۲

و یوسف بر روی پدر خود افتاده بر وی گریست و او را بوسید. و یوسف طبیبانی را که از بندگان او بودند امر فرمود تا پدر او را حتوط کنند. و طبیبان اسرائیل را حتوط کردند. و چهل روز در کار وی سپری شد زیرا که این قدر روزها در حنوط کردن صرف میشد و اهل مصر هفتاد روز برای وی ماتم گرفتند. 

باب 49 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۴۹۶

و یعقوب پسران خود را خوانده گفت: “جمع شوید تا شما را از آنچه در ایام آخر به شما واقع خواهد شد خبر دهم. ای پسران یعقوب جمع شوید و بشنوید! و به پدر خود اسرائیل گوش گیرید. “ای رؤبین! تو نخستزادة منی توانایی من و ابتدای قوتم فضیلت رفعت و فضیلت قدرت. 

باب 48 سفر پیدایش (تورات)

  • ۱۹۳۶

و بعد از این امور واقع شد که به یوسف گفتند: “اینک پدر تو بیمار است.” پس دو پسر خود منسی و اِفرایم را با خود برداشت. و یعقوب را خبر داده گفتند: “اینک پسرت یوسف نزد تو میآید.” و اسرائیل خویشتن را تقویت داده بر بستر بنشست. و یعقوب به یوسف گفت: “خدای قادر مطلق در لوز در زمین کنعان به من ظاهر شده مرا برکت داد. 

باب 47 سفر پیدایش (تورات)

  • ۱۹۰۰

پس یوسف آمد و به فرعون خبر داده گفت: “پدرم و برادرانم با گله و رمة خویش و هر چه دارند از زمین کنعان آمده اند و در زمین جوشن هستند.”  و از جمله برادران خود پنج نفر را برداشته ایشان را به حضور فرعون برپا داشت. 

باب 45 سفر پیدایش (تورات)

  • ۱۹۵۶

و یوسف پیش جمعی که به حضورش ایستاده بودند نتوانست خودداری کند پس ندا کرد که “همه را از نزد من بیرون کنید!” و کسی نزد او نماند وقتیکه یوسف خویشتن را به برادران خود شناسانید. و به آواز بلند گریست و مصریان و اهل خانة فرعون شنیدند. 

باب 44 سفر پیدایش (تورات)

  • ۱۸۸۸

پس به ناظر خانة خود امر کرده گفت: “عدلهای این مردمان را به قدری که میتوانند برد از غله پر کن و نقد هر کسی را به دهنة عدلش بگذار. و جام مرا یعنی جام نقره را در دهنة عدل آن کوچکتر با قیمت غله اش بگذار.” پس موافق آن سخنی که یوسف گفته بود کرد. و چون صبح روشن شد آن مردان را با حماران ایشان روانه کردند.

باب 43 سفر پیدایش (تورات)

  • ۱۸۳۲

و قحط در زمین سخت بود. و واقع شد چون غله ای را که از مصر آورده بودند تماماً خوردند پدرشان بدیشان گفت: “برگردید و اندک خوراکی برای ما بخرید.” یهودا بدو متکلم شده گفت: “آن مرد به ما تأکید کرده گفته است هرگاه برادر شما با شما نباشد روی مرا نخواهید دید. اگر تو برادر ما را با ما فرستی میرویم و خوراک برایت میخریم.

باب 42 سفر پیدایش (تورات)

  • ۱۹۸۲

و اما یعقوب چون دید که غله در مصر است پس یعقوب به پسران خود گفت: “چرا به یکدیگر مینگرید؟” و گفت: “اینک شنیده ام که غله در مصر است بدانجا بروید و برای ما از آنجا بخرید تا زیست کنیم و نمیریم.” پس ده برادر یوسف برای خرید غله به مصر فرود آمدند.

باب 41 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۱۷۶

و واقع شد چون دو سال سپری شد که فرعون خوابی دید که اینک بر کنار نهر ایستاده است. که ناگاه از نهر هفت گاو خوب صورت و فربه گوشت برآمده بر مرغزار می چریدند. و اینک هفت گاو دیگر بد صورت و لاغر گوشت در عقب آنها از نهر برآمده به پهلوی آن گاوان اول به کنار نهر ایستادند.

باب 38 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۲۸۲

و واقع شد در آن زمان که یهودا از نزد برادران خود رفته نزد شخصی عدلاّمی که حیره نام داشت مهمان شد  و در آنجا یهودا دختر مرد کنعانی را که مسمی به شوعه بود دید و او را گرفته بدو درآمد. پس آبستن شده پسری زایید و او را عیر نام نهاد.

باب 37 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۱۲۳

 و یعقوب در زمین غربت پدر خود یعنی زمین کنعان ساکن شد.  این است پیدایش یعقوب. چون یوسف هفده ساله بود گله را با برادران خود چوپانی میکرد. و آن جوان با پسران بلهه و پسران زلفه زنان پدرش میبود و یوسف از بد سلوکی ایشان پدر را خبر میداد. و اسرائیل یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست داشتی زیرا که او پسر پیری او بود و برایش ردایی بلند ساخت.

باب 36 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۰۴۴

و پیدایش عیسو که ادوم باشد این است:  عیسو زنان خود را از دختران کنعانیان گرفت: یعنی عاده دختر ایلون حتی و اهولیبامه دختر عنی دختر صبعون حوی و بسمه دختر اسماعیل خواهر نبایوت.  و عاده الیفاز را برای عیسو زایید و بسمه رعوئیل را بزاد

باب 35 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۰۶۳

و خدا به یعقوب گفت: “برخاسته به بیت ئیل برآی و در آنجا ساکن شو و آنجا برای خدایی که بر تو ظاهر شد وقتی که از حضور برادرت عیسو فرار کردی مذبحی بساز.”  پس یعقوب به اهل خانه و همه کسانی که با وی بودند گفت: “خدایان بیگانه ای را که در میان شماست دور کنید و خویشتن را طاهر سازید و رختهای خود را عوض کنید

باب 34 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۰۵۱

پس دینه دختر لیه که او را برای یعقوب زاییده بود برای دیدن دختران آن ملک بیرون رفت.  و چون شکیم بن حمور حوی که رئیس آن زمین بود او را بدید او را بگرفت و با او همخواب شده وی را بی عصمت ساخت. و دلش به دینه دختر یعقوب بسته شده عاشق آن دختر گشت و سخنان دل آویز به آن دختر گفت. و شکیم به پدر خود حمور خطاب کرده گفت: “این دختر را برای من به زنی بگیر.”

باب 33 سفر پیدایش (تورات)

  • ۱۹۷۴

پس یعقوب چشم خود را باز کرده دید که اینک عیسو میآید و چهار صد نفر با او. آنگاه فرزندان خود را به لیه و راحیل و دو کنیز تقسیم کرد. و کنیزان را با فرزندان ایشان پیش داشت و لیه را با فرزندانش در عقب ایشان و راحیل و یوسف را آخر. و خود در پیش ایشان رفته‌ هفت مرتبه رو به زمین نهاد تا به برادر خود رسید. 

باب 32 سفر پیدایش (تورات)

  • ۳۳۶۱

و یعقوب راه خود را پیش گرفت و فرشتگان خدا به وی برخوردند. و چون یعقوب ایشان را دید گفت: “این لشکر خداست!” و آن موضع را “محنایم” نامید. پس یعقوب قاصدان پیش روی خود نزد برادر خویش عیسو به دیار سعیر به بلاد ادوم فرستاد و ایشان را امر فرموده گفت: “به آقایم عیسو چنین گویید که بندة تو یعقوب عرض میکند با لابان ساکن شده تاکنون توقف نمودم 

باب 31 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۰۸۶

و سخنان پسران لابان را شنید که میگفتند: “یعقوب همة مایملک پدر ما را گرفته است و از اموال پدر ما تمام این بزرگی را بهم رسانیده.”  و یعقوب روی لابان را دید که اینک مثل سابق با او نبود. و یَهُوَه به یعقوب گفت: “به زمین پدرانت و به مولَد خویش مراجعت کن و من با تو خواهم بود.” 

باب 30 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۵۶۲

و اما راحیل چون دید که برای یعقوب اولادی نزایید راحیل بر خواهر خود حسد برد. و به یعقوب گفت: “پسران به من بده والّا می میرم.”  آنگاه غضب یعقوب بر راحیل افروخته شد و گفت: “مگر من به جای خدا هستم که بار رحم را از تو باز داشته است؟” گفت: “اینک کنیز من بلهه! بدو درآ تا بر زانویم بزاید و من نیز از او اولاد بیابم.” 

باب 29 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۲۱۰

و این است کاری که بدیشان میکنی برای تقدیس نمودن ایشان تا بجهت من کهانت کنند: یک گوساله و دو قوچ بی عیب بگیر و نان فطیر و قرصهای فطیر سرشته به روغن و رقیقهای فطیر مسح شده به روغن آنها را از آرد نرم گندم بساز. و آنها را در یک سبد بگذار و آنها را در سبد با گوساله و دو قوچ بگذران.  و هارون و پسرانش را نزد دروازة خیمة اجتماع آورده ایشان را به آب غسل ده 

باب 28 سفر پیدایش (تورات)

  • ۴۴۵۷

و تو برادر خود هارون و پسرانش را با وی از میان بنی اسرائیل نزد خود بیاور تا برای من کهانت بکند یعنی هارون و ناداب و ابیهو و العازار و ایتامار پسران هارون. و رختهای مقدس برای برادرت هارون بجهت عزت و زینت بساز. و تو به جمیع دانا دلانی که ایشان را به روح حکمت پر ساخته ام بگو که رختهای هارون را بسازند برای تقدیس کردن او تا برای من کهانت کند. 

باب 27 سفر پیدایش (تورات)

  • ۲۵۰۸

و مذبح را از چوب شطیم بساز طولش پنج ذراع و عرضش پنج ذراع. و مذبح مربع باشد. و بلندی اش سه ذراع. و شاخه هایش را بر چهار گوشه اش بساز و شاخه هایش از همان باشد و آنرا به برنج بپوشان. و لگنهایش را برای برداشتن خاکسترش بساز. و خاک اندازهایش و جامهایش و چنگالهایش و مِجمرهایش و همة اسبابش را از برنج بساز.